تبليغاتX
روژ
به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

به کسی که روشنایی می خوانمش و با غرور دوست صدایش می کنم

 

عالمه ای انسان/

پیرامونمند/

که گاه به ناچار دوست خطابشان می کنم/

عالمه ای تو پیرامون آنها/

خود عالمه ای حضوری/

خود تمام گرمی بودن/

تمام دلتنگی ها را یکسره دشمنی با دوستی و مهر/

تمام صداها را یکسره پاسخی/

نواهیلی، گاه از سر رنج، گاه از سر شوق/

تمام وجود تو حاصل است و تمام شوق بودن/

هر آنگاه که خسته پیرامون تو می گردم/

پنداری تمام وجودت از هوش بودن من سرشار شده است/

و تمام من به اجبار به توفیقی تن می دهد که آرامش نام دارد/

بدین سبب است که با لذتی وافر و شوقی وصف ناپذیر/

دوست صدایت می کنم، چرا که واژه ای برازنده برای توست/

بدین سبب است که این کلام را به حق زیبنده ای و لایق/

بدین سبب است که غرور دوست خواندنت را با خود همراه دارم/

چرا که اگر از همگان دلتنگ شده باشم/

تو هنوز با چشمی که فانوس وار نور و روشنایی می پراکند در مسیر/

ایستا و استوار با دست به اشاره ای می خوانی ام/

به روشنایی توست شاید که هنوز در این مسیر بودن گام بر می دارم/

رو به سوی روشنایی های تو که خود امید است و خود حاصل بودن/

آه دوست من یکسره حضورت آرزوست و یکسره سخاوت گرمی دست تو/

در این جدال بودن گرمی بی دریغت می تواند بادی به بادبان شکسته کشتی وجودم اندازد/

تمایی زیبایی رقصندگی باد در نوای صدای توست که عالمه ای حضوری/

در این کارزار که حضور انبوه و عالمه از مردمان که به ناچار دوست می خوانمشان/

در این روزگار که دوست کلامی بازیچه شد به دست مشتی خوار و بی مایه/

تو دوباره رنگی به نو شدن این کلام زدی و باز به این مفهوم با بی دریغی و سخاوت/

رنگ دادی و دوست را دوباره برایم زنده کردی دوست را و دوستی را.


این شعر سروده یه دوسته که به من اجازه داد شعرش رو اینجا و بدون نام منتشر کنم. شعری که من خیلی دوستش دارم.


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:12 توسط روژ |
سفرنامه (آخر)
خوب با کلی تاخیر می خوام یه چیزی در ادامه سفرنامه بنویسم.


شب اول رو در مونیخ گذروندم و برای فکر نکردن به کنفرانس و اسلایدهای هنوز آماده نشده بلافاصه خوابیدم! صبح فرداش شروع کردم به آماده کردن یه سرس از اسلایدها و متن سخنرانی مربوط به اونها. اما خوب تا ظهر حتی به نصف هم نرسید و برای اجتناب از مسافرت در تاریکی هوا و اینها با و بندیلم رو جمع کردم که برم شهر گارمیش، جایی که کنفرانس اونجا برگزار می شد. ایستگاه قطار بین شهری این بار یک کمی شلوغ پلوغ تر و گیج کننده تر از ایستگاه قطار داخل شهر بود، اما باز هم پیدا کردن مسیر کار سختی نبود. آدم ها وقتی ازشون سوالی می پرسیدی به راحتی سعی اشون رو می کردن که جوابت رو بدن و راهنمایی ات کنن (که تو پست قبلی هم نوشتم). یه وقت هایی هم که می دیدن در انتقال ساک و وسایلت مشکل داری داوطلبانه می یومدن کمکت می کردن. به هر حال من به راحتی رسیدم به شهر گارمیش (که البته مسافرت خیلی کوتاهی بود و حدود دو ساعت بیشتر طول نکشید خود مسیر، یه چیزی مثل تهران-قزوین).

بیرون اومدن از ایستگاه قطار، یک کم پیاده روی تو شهر و رسیدن به خیابونی که هتل اونجا بود حیرت آور بود. یکی از قشنگ ترین جاهایی که تا حالا دیدم این خیابونی بود که هتل توش بود. یه خیابونی رو تصور کنید که سمت راستش یه سرس ساختمون های سبک ویلایی، اما نمای چوبی و خیلی خوشکل و سمت چپش یه رودخونه خیلی خوشکل و بعدش هم کلی چمن و اینها، کاملاْ هم سرسبز با یه هوای خنک و بارون های نم نم در عین اینکه هوا روشن و آفتابی ماننده. خوب خیلی خوشکل بود. یعنی یه لحظه با خودم گفتم اصلاْ کنفرانس و اینجور چیزها رو بیخیال. این چند روزی که اینجا هستم از همین هوا لذت ببرم کافیه. از بین اون ساختمون ها هتلم رو پیدا کردم و رفتم تو. البته یه مهمانخانه بود و به هر چیزی شبیه بود غیر از هتل و مهمانخانه و اینجور چیزا. یه ساختمون کوچیک ویلایی که فکر می کنم حداکثر ده تا اتاق برای مهمون داشت. دورتادورش باغچه و اینجور چیزا با بالکن های چوبی. وقتی وارد شدم خانم صاحب هتل و همسرش تو آشپزخونه نمای چوبی بودن. آقاهه یکی از این آدم های تپل لپ گلی دهاتی با قیافه مهربون بود. خانومه هم از این خانم های دهاتی اروپایی. هیچکدوم هم انگلیسی بلد نبودن، حتی یک کلمه!!! اما چون از قبل رزرو شده بود اتاق خانومه ازم پرسید از ایران؟ و همینجوری با حرکات پانتومیم ارتباط برقرار کردیم! بازم اینجا نکته عجیب برای من این بود که نه پولی به عنوان پیش پرداخت از من خواستن و نه حتی کارت شناسایی ای برای نشون دادن (چه برسه به گرو گرفتن!!!!). علاوه بر اون کلید اتاق و کلید کل ساختمون رو بهم دادن (سیستمش اینجوری بود که هر کی وارد می شد از کلیدی که دستش بود استفاده می کرد، نه اینکه در باز باشه بیست و چهار ساعت یا اینکه یکی تو پذیرش باشه و اینا). خوب یعنی فک کنم اگر صبح زود یا نصفه شب یا حتی یه ساعتی که کسی تو پذیرش نبود (که اکثراْ هم نبود!) می رفتم کسی نمی فهمید دیگه!

بعد از مستقر شدن و آرامش رسیدن به مقصد رفتم که محل کنفرانس رو پیدا کنم و یه سری اطلاعات به دست بیارم. اینقدر هوا خوب و محیط آروم بود که استرسم خیلی کم شده بود. محل کنفرانس رو هم تو اون شهر کوچیک خیلی راحت پیدا کردم و رفتم سراغ فرایند پرداخت مبلغ ثبت نام و گرفتن برنامه ها و بروشورها و.. . اون روز عصر یکشنبه بود و قرار بود مقاله من روز دوشنبه پرزنت بشه. برنامه ها رو که دیدم در حد وحشتناکی خشکم زد، چون تیمی از ایران که رو موضوع مشابه کار می کردن و به شدت رقیب بودن و سر یه ماجراهایی با استاد راهنمای من و تیمش دچار مشکل و اختلاف شده بودن (که خودش داستان های خنده داریه که گفتن نداره!) دقیقاْ تو همون اتاق کنفرانس من و بلافاصله بعد از من ارائه داشتند. و خوب همه اینها رو اضافه کنید به اعتماد به نفسی که من اصلاْ نداشتم راجع به این پرزنت و ترس هایی که یه سری اش رو خودم داشتم و یه سریش به لطف استاد سوپوایزر تزریق شد به من. دلم نمی خواد به هیچکدوم از ساعت های قبل کنفرانس فکر کنم، به اینکه چه جوری اسلایدها و متن ارائه رو آماده کردم، چه جوری روز بعدش اصلاْ پاشدم رفتم محل کنفرانس، چه جوری ساعت های قبل کنفرانس رو تحمل کردم و.. . اما وقتی رفتم اونجا و شروع به حرف زدن کردم دیدم که هیچ کار سختی نبود. یک کم گاهی کلمه ای که از قبل آماده کرده بودم و جملات خودم از ذهنم می پرید، اما به هر حال یه چیزی جایگزینش می شد. انگلیسی ام هم به خوبی ایرلندی ها و استرالیایی ها و امریکایی ها و حتی یه سری از اروپایی ها نبوده. اما به هر حال شفاف و قابل فهم بود و از ژاپنی ها و چینی ها و حتی دوستای ایتالیایی که صبحش پیدا کرده بودم (و روزهای بعد بیشتر دوست شدیم، به طوری که دیگه با اونا می رفتم بیرون) بهتر و یا حداقل مفهوم تر بود. حتی به بخش ترسناک ماجرا (که برای من سوال ها بود) هم رسیدم و دیدم اون استادایی که سوپروایزرم اعلام کرده بود بهم خواهند خندید و اینا سوال های خیلی خیلی ساده ای پرسیدند. دوستان رقیب ایرانی هم فقط یکی شون اومده بود که اون هم بیچاره هیچ سوالی نپرسید و البته به نظرم تو بخش بعدی که نوبت پرزنت خودش بود دلیلش رو فهمیدم. چون تمام متنش رو از روی دست نویس خوند و در جواب همه سوالات هم گفت :سوال خوبیه، اما من جوابش رو نمی دونم". در حالی که سوال اینقدر آسون بود و این ها اینقدر در این زمینه کار کرده بودن و مقاله داده بودن که مطمئنم جواب ها رو می دونست.

به هر حال دوشنبه هم گذشت و از روز بعدش تفریحات من شروع شد! دیگه بقیه اش بیشتر از کنفرانس رفتن، گشتن تو شهر و اینور اونور رفتن و اینا بود که نوشتن زیادی نداره! اما چیزی که من از این سفر فهمیدم این بود که آلمانی ها (حداقل در برخوردهای کوتاه مدت) اصلاْ هم آدم های سردی نیستن، کنفرانس دادن هم حتی اگر به زبان انگلیسی باشه اصلاْ کار سختی نیست، زبان های دیگه رو که هنوز امتحان نکردم! دوست شدن با آدم ها هم از هر نژادی باشن خیلی راحته! در ضمن ایرانی های موجود در کنفرانس اصلاْ تحویل ام نگرفتن، اما چندتا دوست ایتالیایی پیدا کردم (که خود آشنا شدنم با اینها هم جریانی داشت!) که خیلی آدم های جالبی بودن و دیگه با اون ها می رفتم بیرون. آها راستی هواپیمایی قطر هم اصلاْ هواپیمایی خوبی نیست! روز آخر من تو فرودگاه و دو ساعت و نیم قبل از پرواز متوجه شدم بلیط برگشت من خود به خود کنسل شده! بعد از یک ساعت و ربع معطلی و سرپا ایستادن و بعد از پرداخت ۴۵ یورو اضافه دوباره بلیط ام اوکی شد و این در حالی بود که اون روز، روز آخر اعتبار ویزای من بود و من کلی استرس داشتم تو اون یه ساعت!  

خوب دیگه همه داستان رو جمع و جور کردم که دیگه کسی رو زجر ندم! ببخشید اگر این آخرش سرهم بندی شد کمی!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 و ساعت 15:28 توسط روژ |
من، حافظيه و پليس امنيت اجتماعي!
سلام. اومدم اعلام زنده بودن کنم و از همه دوستان و رفقایی که پیگیری کردن تشکر. خوب خیلی باعث شرمندگی یه که آدم این همه مدت بیخیال وبلاگش بشه و اصلاْ نیاد سر بزنه و بعد ببینه یه سری از دوستاش کامنت گذاشتن و.. . واقعاْ خجالت می کشم الان از دوباره نوشتن اینجا! اما به هر حال هفته پیش شیراز ماموریت بودم و یه ماجرایی تو حافظیه پیش اومد که می خوام بنویسم.


حافظیه تو شب واقعاْ قشنگه. اما من تنها بودم و یه مقدار دلتنگ. یه نیمکت تو یه گوشه کاملاْ دنج پیدا کردم و لم دادن تو نیمکت، از این نیمکت هایی که زیر یکی از این درخت های مرکبات نصب کردن. کف زمین هم لامپ هایی نصب و روشن شده بود که اگر سرت رو بالا می کردی شاخ های پر برگ و میوه رو می دیدی، و من همین کار رو کرده بودم. نه آدم هایی که رد می شدن رو می دیدم، نه ساختمون ها و اینجور چیزها رو. فقط شاخه های درخت بود و برگ ها و نارنگی های آویزون (نارنگی بود؟ فک کنم نارنگی بود!). ولی از اونجایی که یه زن تنها به هر حال مجرمه مگر اینکه خلافش ثابت بشه سه تا سرباز یا پلیس یا هر چی اومدن من رو از حال خودم در آوردن. یکیشون لباس سبز پوشیده بود (که نمی دونم سرباز بود یا شاغل) و اون دوتای دیگه لباس خاکی (که حتماْ سرباز بودن) و درنهایت سرباز (پلیس؟) سبز پوش شروع کرد به سوال کردن و من برخلاف انتظار خودم خیلی خونسرد بودم.

لباس سبز: می تونیم کمکی کنیم؟ مشکلی پیش اومده؟

من: نه. چه مشکلی؟

لباس سبز: آخه اینجا خوابیده بودین {جانم؟؟؟؟؟ من فقط لم داده بودم که بتونم فقط آسمون رو ببینم و با مردمی که رد می شن کاری نداشته باشم!}، فکر کردم شاید مشکلی پیش اومده باشه.

من: نه، ممنون. هیچ مشکلی نیست.

لباس سبز: تنها هستین؟ {حالا دیگه کم کم می ره سر اصل مطلب و سوالایی که دلش می خواد می پرسه}

من: بله.

لباس سبز: اهل شیراز هستین؟

من: نه.

لباس سبز: از کجا اومدین؟

من: تهران.

لباس سبز: برای چه کاری اومدین اینجا؟ چرا تنها؟

من: ماموریت کاری دارم.

لباس سبز: شغلتون چیه؟ برای کجا کار می کنین؟

من: کارشناس فنی هستم و برای شرکت ....... کار می کنم.

لباس سبز: کی اومدین شیراز؟ کی برمی گردین؟

من: دیروز اومدم و جمعه شب بر می گردم.

لباس سبز: کجا اقامت دارین؟

من: هتل ..... .

لباس سبز: می تونم کارت شناساییتون رو ببینم؟

من: بفرمایید {گواهینامه ام رو بهش می دم}

لباس سبز: اممم. ممکنه یه کارت شناسایی مربوط به محل کارتون رو هم ببینم. {و من بازم یه کارت دیگه در می یارم و بهش می دم}

لباس سبز: مرسی. {و در حالي كه كارت شناسايي هام رو بهم پس مي ده} حالا جدي متولد ۵۹ هستي؟ خيلي خوب موندي هااااااا.

من: خيلي ممنون :O

لباس سبز: ببخشيد كه مزاحمتون شديم. شبتون بخير.

من: شب شما هم بخير ‌{و به لباس سبز و همراهانش لبخند مي زنم}


خوب تا اينجاش زياد چيز خاصي نداشت. مكالمات يه ذره طولاني تر بود، اما مضمونش همون شبه بازجويي بود كه بالا نوشتم. به هر حال چيزي كه عجيب بود اين بود كه من خيلي خونسرد بودم، نه عصباني شدم، نه دعوا كردم، نه چيزي. شايد هم نمي خواستم شب خودم رو خراب كنم. دوباره برگشتم به حال خودم و درخت نارنگي و ميوه هاش و.. . اما چند دقيقه بعد بازم يكي صدام كرد و من رو از اون دنيا بيرون آورد. و البته اين بار هم همون سرباز (پليس؟) سبز پوش بود! اما اين بار تنها!!! به نيمكت اشاره كرد و پرسيد مي تونم اينجا بشينم؟ و خوب من هم موافقت كردم! مي تونستم از بعدش از اونجا بلند شم، اما دليلي براي اين كار هم نديدم. از من پرسيد مي تونيم كمي با هم صحبت كنيم و جالبه كه بازم به جاي عصبانيت و اينها لبخند من رو ديد!

لباس سبز: كجاي تهران زندگي مي كني؟

من: ........ .

لباس سبز: يعني مي شه كجاي تهران؟

من: غرب تهران حدوداً.

لباس سبز: يعني مي شه بالا شهر؟

من: ‌‌{در حالي كه يك كم مي خندم} نه بابا.

لباس سبز: اما خيلي خوب موندي ها.

من: مرسي ‌‌{باز هم مي خندم و ياد يه سري از دوستان جديد اين چند وقت اخير مي افتم}

لباس سبز: به خاطر آب و هواي تهرانه!

من: آب و هواي تهران؟؟؟؟؟ تهران كه خيلي هواش آلوده اس بابا. همه از آب و هواي تهران ناراحتن!

لباس سبز: نخير اينجوري نيست. من خودم بوشهري ام. اگه يه بوشهري 59ي ببيني فك مي كني پيرمرده، اما شما كه 59ي تهراني هستي اينقدر خوب موندي.

من:  ‌‌{در حالي كه بازم مي خندم} چي بگم. اما من جنوب رو خيلي دوست دارم.

لباس سبز: تا حالا كجاها بودي از جنوب؟ اصلاً تا حالا بوشهر اومدي؟ مي دوني چقدر گرمه؟

من: بله، بوشهر هم بودم. اوايل شهريور هم بود. اون خيابون ساحلي اش رو خيلي دوست دارم. اهواز و بندرعباس و قشم و كيش هم بودم. همه اشون رو هم دوست دارم.

لباس سبز: دقيقاً چه كاري مي كني اينجا تو ماموريت؟

 ‌‌{و من يك كم راجع به كارم براش توضيح مي دم}

لباس سبز: درآمدت چقدره؟

من: حدود ...........  ‌‌{راستش اينه كه يه عدد پرت و بي ربط مي گم}

لباس سبز: امممم. خوب من مي تونم فردا بعدازظهر يا جمعه در خدمتتون باشم؟

من:  ‌‌{در حالي كه لبخند مي زنم و دارم يك كم دروغ مي گم} اممم. راستش همكاران قراره من رو ببرن بيرون و از قبل زحمت كشيدن و برنامه ريزي كردن.

لباس سبز: خوب به هر حال اين شماره موبايل منه، اگر كاري چيزي داشتي حتماً خبرم كن.

من: خيلي ممنون.  ‌‌{و باز هم لبخند مي زنم}


خوب اين بود جريان دوستي من با يه سرباز (يا پليس؟) امنيت اجتماعي! البته يه كم مكالمات طولاني تر بود و من فقط خلاصه ايش رو نوشتم! هيچوقت فكر نمي كردم با يه سرباز (پليس؟) امنيت اجتماعي دوست بشم! اما شدم. خيلي هم گفتگوي خوبي بود و بعدش يك كم حالم بهتر شد، يعني دلتنگي ام كمتر شد!


ببينم يه سوالي. آيا كسي دوست داره من نوشتن سفرنامه رو ادامه بدم؟ خودم فكر مي كنم بعد اين همه فاصله ديگه خوندن نداشته باشه براي كسي! اما چون چندتا از دوستان دنبال مي كردن، اگر دوست داشته باشن بازم مي نويسم.


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 9:36 توسط روژ |