تبليغاتX
روژ
باز هم هفت تیر...

از زمان جنگ چیزهای محوی یادمه. یعنی خیلی یادمه، اما راستش هیچکدوم همراه با ترس نیست. بیشتر از هرچیز تعطیلی مدرسه و درس خوندن تلویزیونی، مهمون هایی که برای مدت کوتاهی خونه ما رو امن تر از خونه خودشون تشخیص داده بودن و به ما بچه ها شانس با هم بودن های متوالی رو داده بودن، سوژه شدن همسر پسر دایی پدرم که موقع بمباران و اعلام وضعیت قرمز به طور ناخودآگاه بچه هاش رو یادش می رفت، می دوید به پناهگاه و همیشه مامان من حواسش بود که بچه های اون رو هم با خودش بیاره، مسافرت دست جمعی برای فرار از بمباران تهران (که نمی دونم کی به اینها گفته بود رفتن به غرب کشور امنیت بیشتری داره!)، وخلاصه حداکثر هیجان و هیجان و هیجان.

سربازی هم تو نزدیکان نداشتیم تو این سال های جنگ. یعنی عمویی بود که در زمان یک سالگی من به جنگ رفت و هرگز برنگشت، اما اینقدر کوچک بودم که هیچ خاطره ای از اون ندارم. می خوام بگم حقیقتش اینه که نگرانی های جنگ رو از این جهت هم خیلی روشن درک نکردم. حداکثرش این بود که بزرگترها راجع به آتش بس حرف می زدند و من می فهمیدم که اتفاق مهمیه این آتش بس، کاش ادامه پیدا کنه و همیشگی بشه. خلاصه اگرچه که روزهای سختی بود (و اینها رو الان می فهمم)، اما دنیای کودکانه برعکس خود کودک (که آسیب پذیره)، سرسخت تر از این حرفهاست که به راحتی خراب بشه.

به هرحال من ترس جنگ رو هیچ درک نکردم. شاید فقط یک بار ترسی از جنس مشابه جنگ رو چشیده باشم. یک بار که یک زلزله خیلی ساده (که کانونش هم تهران نبود) خونه رو لرزوند و با توجه به سابقه بم این نگرانی که نکنه این هم یک پیش لرزه است، نکنه مصیبت در راهه، نکنه زیرآوار بمونیم و.. اومد سراغ آدم های این شهر، و البته من هم.. . به هر حال این کابوس زیر آوار موندن، قطع شدن اعضا بدن و... هم بعد از چند روز رفع شد، اما همون چند روز کمی با "ترس" بهتر آشنا شدم. "کمی" و البته "فقط کمی".

همه این حس ها و این تجربه ساده ترس رو نوشتم که بگم می دونم هیچکدوم از کلماتم نمی تونه درست حس آدم هایی که ترس های جنگ رو با همه وجود درک کردن انتقال بده. نمی تونه از حس های واقعی مردم شهرهای مرزی بنویسه که به شدت و تناوب بمباران شدند، اشغال شدند و حتی حمله شیمیایی. بله این آخری، حمله شیمیایی، آخه کی می تونه به این راحتی درکش کنه؟ کی می تونه بفهمه این آدم ها چی کشیدن؟ به چه وحشتی  دچار شدن؟ و الان با چه کابوس هایی زندگی می کنند؟ کی آدم های جلبچه، سردشت و بقیه روستاهای شیمیایی شده رو یادشه؟ تا جایی که من می دونم شروع حمله های شیمیایی به مناطق غیر نظامی از هفتم تیر سال ۶۶ و با بمباران شیمیایی سردشت بود. که همون سال ۲۶ و ۲۷ اسفند (یا ۲۷ و ۲۸ اسفند؟) حلبچه هم قربانی شد و.. و.. و.. .

حالا باز سالگرد یکی از اون حمله هاست. بعضی قربانی هاش هنوز (به سختی) زنده اند. اما کی یادشه؟ اونوقت علی شیمیایی خیلی راحت تو دادگاه می گه تا حالا تو زندگیش فقط یدونه آدم کشته که اون هم به خاطر نجات عده زیادیه بوده. دنیای کثیفیه. خیلی کثیف...


مرتبط:

برای پاهایی که دیگه نیستن...

سردشت، هفتم تیر و جنایت غیرانسانی


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 2:2 توسط روژ |
فوتبال، صحنه های حساس و...!
خوب تب فوتبال رو که دیگه همه می شناسن! و منم البته باوجود همه مشغولیت ها مثل همیشه یک مبتلا هستم! نمی خوام اینجا از نظرات کارشناسی خودم بهره مندتون کنم. اما امروز بین من و یکی از همکاران یه گفتگوی بامزه ای پیش اومد که اینجا می نویسم:

همکار: دیدیدن دیشب منصوریان چه سوتی ای داد؟ ازش نظرش رو راجع به پخش مسابقات پرسیدن، بعد معلوم شد این بازی ها رو از کانال زد.دی.اف می بینه.

من: آخه تقصیر اون نیست. ما هم بیشتر مسابقه رو از همون کانال می بینیم. هم کیفیت تصویر بهتره، هم کارگردانیش با اونی که تلویزیون می خره فرق می کنه و از زاویه های بهتری استفاده می کنه.

همکار: تصاویرش هم که با تاخیر نیست دیگه! تلویزیون ایران که به خاطر تماشاچیا با تاخیر نشون می ده همیشه. راستی شما می دونین تصاویر ایران چند ثانیه دیرتر پخش می شه؟

من: چند ثانیه اش رو که نمی دونم. اما اونقدری هست که ما تو خونه وقتی صحنه حساسی پیش می یاد سریع می زنیم شبکه سه و دوباره می بینیمش.

همکار: {خیلی جدی ها!!!} تلویزیون ایران که این صحنه ها رو نشون نمی ده که.

من: #%&_)$@%)$!!!!


آخه من نمی دونم این همکار محترم درباره صحنه های حساس فوتبال چی فکر می کنن آخه؟! یا شاید هم راجع به تصور خانواده ما از صحنه های حساس فوتبال!


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 0:30 توسط روژ |
تحقیر...

امروز مجبور شدم به خاطر گشت ارشاد راهم رو کج کنم. برای من کمتر چنین چیزی پیش می یاد، چون بیشتر رفت و آمدهام به سرکار و دانشگاهه (و طبیعتاْ با قیافه در پیت!) و یا درنهایت با ماشینه، اما امروز پیش اومد...

به نظرم اگر فقط یک دلیل برای رفتن از اینجا لازم باشه، احساس عدم نیاز به تغییر مسیر در هرجایی که یک یونیفرم پوش هست، اون هم مثل یک مجرم، می تونه دلیل کافی ای باشه. از اونایی تعجب می کنم که از تحقیر ایرانی ها موقع انگشت نگاری و... می نویسن. اگر اینی که هر روز تو خیابون های خودمون اتفاق می افته تحقیر نیست پس چیه؟


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 20:15 توسط روژ |
بازرسی کار خیلی بدیه!!!!

قبلاْ ها شغلم طوری بود که یه جورایی یه سری آدم ها رو بازرسی می کردم (مسلماْ بخشی از فعالیت هاشون رو!) و کارهام توسط یک سری دیگه بازرسی می شد. یعنی مسئول نظارت بر عملکرد یک سری آدم های بیرون سازمان بودم و از طرف دیگه یه سری آدم های درون سازمان (و یا حتی بیرون) بر عملکرد خودم نظارت داشتند. راستش همیشه از بازرس ها می ترسیدم! وقتی به طور تصادفی یکی از کارهام رو برای بازرسی انتخاب می کردند، از روزی که اون کار می رفت زیر دستشون من به همه اشتباهاتی که ممکن بود انجام داده باشم فکر می کردم. بعضی از اشتباهات رو که خود آدم به مرور زمان متوجه می شه و من در تمام مدت به این فکر می کردم که اگر مثلاْ به اون صفحه برسه و متوجه بشه چی؟ بدتر از اون اشتباهاتی بود که ممکن بود انجام شده باشه و من حتی متوجه نشده باشم. خوبیش این بود که مطمئن بودم هیچکدومش عمدی نبوده، اما واقعاْ این دلیل کافی بود؟! و اگر بود بازرس و مراجع مربوطه هم به همین نتیجه می رسیدند؟!

اما نتیجه همیشه جالب بود، هر بار هم که هر بازرسی ای تموم می شد و من ایرادات بازرس رو (که همیشه هم خیلی جزئی بود) می دیدم، می خندیدم و با خودم فکر می کردم یعنی چطور متوجه صفحه ایکس نشد؟ یعنی چطور ممکنه اشتباه صفحه ایگرگ رو ندیده باشه؟ و همینطور تا آخر.. . برای ایرادهایی هم که می گرفت هم که همیشه دلایل قانع کننده ای وجود داشت و حتی اگر هم نمی داشت اینقدر جزئی بود که هیچ اهمیتی نداشت. (البته باور بفرمایید ایرادات همون صفحه ایکس و ایگرگ هم خیلی جزئی و بی تاثیر در نتیجه بود ها، اما خوب در مقایسه با چیزهایی که بازرس در نهایت موفق می شد ببینه مهمتر به نظر می رسید!)

به هر حال اون روزها گذشت. حالا جایگاه شغلی من یک مقداری تغییر کرده، دیگه کسی کارهای من رو بازرسی نمی کنه، برعکسش اینه که من علاوه بر افراد بیرون از سازمان، گاهی هم عملکرد آدم های درون سازمان رو بازرسی می کنم. اما اگر فکر می کنید این موضوع باعث آرامشم شده کاملاْ اشتباهه. همیشه فکر می کردم بازرس خیالش از همه چیز راحته. هیچ دغدغه ای نداره، ایرادهاش رو می گیره و می ره. کسی هم که نیست که کار خودش رو بازرسی کنه که! اما الان اصلاْ این احساس رو ندارم. باور نکردنیه، اما همونقدر که قبلاْ از بازرس ها می ترسیدم، الان از کسانی که می خوام بازرسی شون کنم می ترسم! یه وقت هایی هم (بیشتر وقت ها) خیلی از من پرتجربه تر و در این سازمان باسابقه تر هستند، هرکاری رو که دارم بررسی می کنم احساس می کنم این یک جنگه بین من و اون آدم. که اگر کوچکترین اشتباهی داشته باشم، یعنی مثلاْ ایرادات واقعی رو نبینم و یا حتی بدتر، ایرادهایی که می گیرم اشتباه باشه، اونوقت چی می شه. می ترسم که کم دقتی داشته باشم و بعد از رفتنم به بیسوادی ام بخندند! می ترسم همون چیزهایی که راجع به بازرس ها می گفتم، یا همون فکرهایی که راجع به اشون داشتم، درباره خودم تکرار بشه. خلاصه اش اینه که می ترسم دیگه! و همه اینها باعث شده آدم خیلی سختگیری باشم تو اینجور کارها، دچار وسواس بشم و سعی کنم کوچکترین زاویه های تاریک موضوع رو هم روشن کنم. احتمالاْ هیچکدوم از آدم هایی که کاراشون رو بررسی می کنم از من خوششون نمی یاد، اما نمی دونن که من ازشون می ترسم! می تونم بگم انرژی ای که الان می ذارم حداقل دوبرابر قبله، در حالی که فکر می کردم یک بازرس همیشه خیالش راحته، اما الان می بینم نیست، اصلاْ نیست! حداقل برای من که اینطوره!


موضوع :
| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 8:21 توسط روژ |
رفیق، یک کم بیا نزدیک تر...

روابطم با آدم ها دوستانه و صمیمانه است، حداقل برداشت شخصی ام از برخوردهام اینطوره (یا شاید هم تلاشم). اما روابط صمیمانه با صمیمیت کاملاْ متفاوته (یا من اینطور فکر می کنم) و من آدم صمیمی ای نیستم، نمی دونم اینجا نوشتم یا نه. اما از نظر من هر آدمی دور خودش هزاران دایره مجازی با شعاع های مختلف ترسیم می کنه، و آدم های دور و برش رو تنها تا یه دایره خاصی (با یه شعاع خاص) راه می ده. یعنی نمی ذاره همه آدم ها به راحتی به مرکز و به دایره های کوچکتر نزدیک بشن. من هم دست آدم های دور و برم رو می گیرم، هر کدوم رو تا لب مرز یکی از دایره ها می برم و بعد ازشون خواهش می کنم از این خط نیان تو! خوب یا بد، به سختی دست کسی رو می گیرم و تا این دایره های درونی (با شعاع های کم!) دعوت می کنم. تعداد آدم های نزدیک خیلی کمه.

اصلاْ بذارین یه جور دیگه بگم. خوب اتم رو که همه می شناسن، هسته و پروتون و بار مثبتش رو هم. الکترون های اطرافش رو هم که هر کدوم تو یه لایه دور هسته می چرخن، با اون بار منفی اشون. این الکترون ها هرچقدر در لایه های بیرونی تر باشند راحت تر از اتم کنده می شند، اما هرچقدر نزدیک تر می شن، تحت تاثیر بار مثبت هسته، سخت تر ممکنه جدا بشن. خوب آدم ها هم همینطورن. اگر من هسته باشم، با همون بار مثبت (مسلمه که اینجا منظور از مثبت ارزش گذاری نیست!) و آدم های اطرافم الکترون های با بار منفی، اون هایی رو که ببرم به لایه های درونی سخت تر جدا می شن.

حالا همه این مقدمه ها رو نوشتم که بگم یه دوستی دارم، یه دوست عزیزی دارم، که یواش یواش دست هم رو گرفتیم و وارد دایره های کوچیک تر هم شدیم. این فرایند البته نزدیک به دو ساله که طول کشیده، شاید به خاطر اینه که تو یک سال اول ما فقط کمی هم رو تو کلاس ها و موقع درس دادن استادها می دیدیم و بعدش هر کلاس هم که من باید پرواز می کردم به طرف محل کار (بدی کار کردن و درس خوندن همزمان اینه که آدم شانس خوشگذرانی تو دانشگاه رو از دست می ده!!!)، و خوب تو سال بعد هم احتمالاْ محافظه کاری و توداری من این فرایند رو کند کرده. اما مدت ها بود حس می کردم این دختر خیلی جاها مثل من فکر می کنه (یا من مثل اون، هیچ فرقی نداره)، خیلی دغدغه هامون مشترکه، خیلی جاها می فهمیم اون یکی چی می گه. و از طرف دیگه، نه اینکه این صفحه دایره آخر باشه (که هیچوقت یک صفحه در فضای عمومی نمی تونه باشه)، اما جاییه که من بخشی (و البته فقط بخشی) از افکاری رو که تو مغزم زندانی کردم و با کسی نمی تونم در میان بذارم رو آزاد می کنم. دقیقاْ همون بخشی که می خوام این دوست بخونه (و البته خیلی چیزهای دیگه که ممکنه اینجا نیاد، اما دوست دارم این دوست بدونه). این بود که دست این دوست رو گرفتم، آدرس اینجا رو به اش دادم و الان هم می گم: "رفیق، یک کم بیا نزدیک تر..."

دوست من هم اینجا می نویسه. همه چیزایی که بالا نوشتم، بهانه ای هم بود برای معرفی آلبا. "ببینم چیکار می کنی رفیق..."


موضوع :
| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 14:12 توسط روژ |
آهو خانوم

آهو خانوم همسایه خونه بچه گی های من بود. زنی تقریباً همسن و سال مادر بزرگ هام. خانواده ای روستایی بودند که به تهران مهاجرت کرده بودند و در یکی از مناطق جنوب تهران زندگی می کردند (همسایگی خونه بچه گی های من). آهو خانوم شوهرش سالها قبل مرده بود. اگر اشتباه نکنم (و کسی رو از قلم نیانداخته باشم!) آهو خانوم شش تا بچه داشت، چهار دختر به اسم های خاور، شوکت، آسیه و نازار و دو پسر به اسم های علی و بابک. آهو خانوم بچه هاش رو در فقر بزرگ می کرد. اون موقع یادمه شوکت ازدواج کرده بود، اما ازدواج موفقی نبود. شوکت سه تا بچه داشت، اون هم در فقر زندگی می کرد، اما شوهرش با یک زن دیگه هم ازدواج کرده بود. به هر حال شوکت چاره ای نداشت جز اینکه تو همون زندگی بمونه، چون خونه پدری هم چیزی منتظرش نبود و بالاخره بچه ها... خاور زندگی بهتری نداشت. اون هم ازدواج کرده بود و یک بچه داشت، اما شوهرش بیکار بود و هر سه نفر سربار آهو خانوم. تازه خود خاور هم اونطوری که خیلی گنگ به خاطر دارم کمی عقب افتاده بود. اون موقع آسیه و نازار جوون بودن، همسن و سال های مادرم. علی هم، درنهایت بیست و چند ساله. بابک هم که درنهایت چهار پنج سال بزرگتر از من.

 آسیه و نازار رو تو این خانواده بهتر از همه به خاطر دارم (صد البته بعد از خود آهو خانوم). چرا؟ چون تا اونجایی که یادمه هزار هزار بار وقتی مادرم خونه نبوده یا کاری داشته یا چیزی این دو تا بودن که از ما مراقبت می کردند. نه که فکر کنید با غرولندو غرغر، با عشق تمام. حتی همین الان هم یادمه، مثل روز. برادر و خواهرم دوران نوزادیشون تو بغل این دو تا سپری شد یه جورایی (خونه ما اون موقع ها از پدر بزرگ مادربزرگ ها خیلی دور و دسترسی مادرم به خواهرانش یا مادربزرگم امکان پذیر بنود، واضحه که جایی برای پرستار و این حرف ها نبود). خلاصه تصویر ونگ ونگ خواهر و برادرام تو بغل آسیه و نازار و محبت بی پایان اونها چیزی نیست که من بتونم فراموش کنم. حتی خاطره ماچ های آبدار آهو خانوم و البته طعم آش های تند و پر از فلفل، اما خوشمزه اش تو روزهای برفی.

از سالها پیش ما دیگه همسایه آهو خانوم و خانواده پر محبتش نیستیم، اما فکر نکنید ازشون بیخبریم. آهو خانوم یک نسبت فامیلی خیلی دوری با ما داره. راستش رو بخواین نمی دونم چه نسبتی، اما می دونم که اون هم مثل ما کرده و به همون گویشی صحبت می کنه که ما صحبت می کنیم، پس حتماْ اگر شجره نامه ای در دست بود ما با هم فامیل بودیم. به همین خاطر دست کم مادر بزرگم (و گاهی هم مادرم)، آهو خانوم (و گاهی هم بچه هاش) رو تو مراسم های ختم می بینن. باید توضیح بدم که مراسم های ختم در خانواده ما اتفاق خیلی مهمیه، پس تنها جاییه که می شه حتی آدم های خیلی دور رو هم ملاقات کرد. و البته همین اهمیتش باعث می شه بچه هایی مثل ما (باور کنید برای مراسم های ما آدم ۲۸ ساله ای مثل من بچه محسوب می شه، حتی مادر پنجاه و چند ساله من هم چون جوانه لازم نیست تو همه اشون شرکت کنه!!!!) زیاد جایی تو این مراسم نداشته باشند، مگر اینکه مرگ خیلی نزدیکی باشه، و این شد که من زیاد تو این سالها آهو خانوم رو ندیدم، حداکثر یکی دوبار.

پرت شدم از ماجرا، تو این سالها خبر رسید که آسیه و نازار هم ازدواج کردند. خوب این خیلی خبر خوبی بود، بخصوص با فقر اون خانواده، کم سوادی این دوتا و البته قلب بزرگی که داشتند و اون همه مهربانی که لایق هر خوشبختی ای بود. اما کم کم خبر رسید آسیه چندان هم خوشبخت نبوده، شوهرش تو کار قاچاق بوده و دردسرهای بعدی.. . خاور بیچاره هم که بعد از چند سال خودسوزی می کنه و می میره و آهو خانوم می مونه و یه بچه یتیم که البته از قبل هم سرپرستی اش عملاْ با اون بود. بچه ای که اسمش زیبا بود و چند سال پیش اون هم ازدواج کرد و چقدر دلم گرفت وقتی ازدواج کرد، خیلی بی ربط یاد قهرمان کتاب جای خالی سلوچ می انداخت منو. نازار اما دست کم خوشبخت بود، شوهرش آدم سربه راهی بود. این اواخر حتی موفق شده بود تو یه دامداری با یکی شراکت کنه و یک کمی داشت پیشرفت می کرد.

پارسال تو مراسم ختم مادربزرگ مامانم (که خوب دیگه این یکی از نزدیکان محسوب می شد و من مراسم هفتش رو اگر اشتباه نکنم رفتم) آهو خانوم رو دیدم. حتی آسیه و نازار رو هم دیدم و شما نمی تونید تصور کنید دیدنشون چه شادی ای داشت. اینقدر من رو گرم بوسیدند، اینقدر مهربانی کردند، اینقدر حال خواهر برادرها و پدرم رو پرسیدند، اینقدر برای خودم آرزوهای خوب کردند که برای اطرافیان عجیب بود ما فقط چندسال همسایه بودیم، اما خوب اونها نمی دونند که فقط همین نبود، نمی تونم اینجا بنویسم که چیه، اما عشق عجیبی بود (و هست) بین ما و این خانواده. دلم براشون تنگ شده و می دونم خیلی بی معرفتم که نمی رم بهشون سر بزنم، هرچند که دیگه همه پراکنده شدند و شدیم...

همه اینها رو نوشتم که بگم دیروز نازار هم بدبخت شد، با دوتا بچه کوچیک، شوهرش دیروز تصادف کرد و در عرض چند ساعت مرد، آهو خانوم دوباره مصیبت زده شد...، دوباره...


بی ربط: تعطیلات به بدترین وضع ممکن گذشت، هیچوقت اینقدر بی مصرف نبودم، هیچکدوم از کارایی که باید می کردم نکردم، آلمانی هم حتی نخوندم. احساس افسردگی همه وجودم رو گرفته بود. تا عصر امروز که رفتم کمی قدم زدم و به خیال خودم حالم بهتر شد، نزدیک خونه رفتم سوپرمارکت یک کمی خرید کردم. آخرش که پول پرداخت می کردم آقای فروشنده برگشته به من می گه "خیلی غم تو چهره اتونه، اینقدر فکر نکنید". یعنی معتاد شدم رفت؟!!!!!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:12 توسط روژ |
مطالب قبلی- از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (2)
سيزدهم مهر 1385

زمان: آخرای ماه {که کم کم باید گزارش کارای ماه رو تحویل بدین}، مکان: یه اتاقی تو یه سازمان!

بازم آخرای ماه شده و موقع ارائه گزارش پیشرفت کارا، از صبح که می یایی یکی یکی پروژه های خودتو به روز می کنی. باهاشون سروکله می زنی تا به نتیجه تقریباْ دلخواهت برسی و یه پرینت می گیری که ببری بدی به رئیست. خوب تا اینجای کار که مشکلی نیست. از پروژه های خودت خبر داری و می دونی این عدد و رقم هایی که داری تحویل می دی بالاخره یه ربطی به واقعیت دارن! کاراتو تحویل می دی و ازت تشکر می کنه. ولی، ولی طبق معمول هر ماه (و یه جورایی هر روز) ازت خواهش می کنه که به آقای ... هم کمک کنی و تو می دونی که این کمک کردن یعنی بری پروژه های اونو هم خودت به روز کنی! آخه آدمی که بیست سال تمامه هر روز فقط از صبح تا بعدازظهر دنبال بن خاروبار و وام ضروری و هدیه تحصیلی فرزند و بیمه همسر و مرخصی استعلاجی و ... و... است چه فضایی در مغزش باقی می مونه برای یاد گرفتن چیزای غیر ضروری ای مثل کار کردن با یه نرم افزار کنترل پروژه و حتی اصلاْ روشن و خاموش کردن کامپیوتر! می ری سراغش و با اکراه شروع می کنی به کار کردن. آمار کارای انجام شده رو دونه دونه می گیری و خودتو به درو دیوار می کوبی تا با این حجم کارای انجام شده درصد ها رو هم به حد دلخواه این جناب برسونی! (فرض کنید ۴ روز کار از یه فعالیت ۲۰ روزه انجام شده باشه، بعد بخوای درصد پیشرفت این کارو بالای ۷۰ در بیاری! زمان ها رو هم حتماْ درست وارد کنی! آخه با کدوم نرم افزار احمقییییی می شه اینکارو کرد؟!!!) بعد از کلی سر و کله زدن بالاخره یه جوری جمعش می کنی و آمارشو می دی دستش.

همکار محترم: {یه آقای شکم گنده کله نسبتاْ تاس کمی ریشو رو تصور کنید!} دستت درد نکنه. بازم زحمتش افتاد گردن تو.

من: خواهش می کنم!

همکار محترم: می دونی من اصلاْ از این کارای کامپیوتری خوشم نمی یاد! نه حوصلشو دارم نه به نظرم به درد می خوره این کارا!

من: بله!

همکار محترم: اصلاْ می دونی چیه به نظر من باید این جور کارای کامپیوتری ظریف مثل تایپ{جانم؟!!!!!!} و این جور چیزا رو که هم راحت تره هم ظریف تر بدن به خانوما و کارایی مثل بازدید و بررسی ماشین آلات و اینا رو که سنگین تره بدن به آقایون!

من: *٪!٫)(٪×٬~،)*ــ٬٫٪)ـ٬٫٪،(ـ+)!


کار کردن در فضاهای «مردانه» و «ضد زن» خیلی سخته. سختیش البته سختی فیزیکی نیست. سختی کار نیست. سختی فرسایشی و روحیه. جایی که تو مجبوری هر روز علاوه بر همه کارایی که می کنی چندین بار خودتو ثابت کنی. باید بهترین کارو تحویل بدی. راهی برای اشتباه نداری. و تازه وقتی هم که اینکارو می کنی به سادگی ممکنه با این واکنش روبرو بشی که حالا زیادم کار مهمی نکردی، اینکه چیزی نبود بابا!  هیچ روزی نباید پیش بیاد که تو وقت نداشته باشی یا با مسافرت مشکل داشته باشی (اون روز خاص فقط) یا... . چون معلومه دیگه این خانوما همش.. . هیچوقت نباید در برخورد با رئیس، همکار، متقاضی، مشاور و هر چیز دیگه ای کوتاه بیای. درغیر اینصورت بالاخره خانومه دیگه، نمی تونه.. . باید هر روز به نظریات مشعشع راجع به اینکه خانوما نباید کار کنن یا اگر می کنن چیزی تو مایه های تدریس باید باشه یا حداکثر یه کار ساده دفتری گوش کنی و بلد باشی یا طرفتو آدم حساب نکنی که باهاش بحث کنی یا منطقی، آروم و غیر احساسی حرف بزنی (و تازه تشخیص بدی کجا کدوم راهو باید انتخاب کنی!). خلاصه باید....

مرتبط:

از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (1)


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:26 توسط روژ |
مطالب قبلی- از دردسرهای شغل تمام وقت زن بودن (1)
شانزدهم تير 1385

پرده اول: بوشهر ـ هتل x  ـ ساعت 10:30 شب

خسته از یک روز کاری ، یک پرواز طبق معمول با تاخیر و کلافه از هوای داغ و شرجی تابستان بوشهر به امید یک اتاق و کمی خوابو استراحت وارد هتل می شم. توی سالن تعداد زیادی از افراد پروازو می بینم که به امید پیدا کردن اتاق خالی اومدن و از پذیرش می شنون که باید منتظر بمونن شاید یکی از رزروی ها نیاد و اتاقی بهشون برسه (بازم طبق معمول تا سمیناری تو یه شهرستان برگزار بشه یا تیم ورزشی ای توی یه شهرستان مسابقه داشته باشه اتاق به هیچ کس نمی رسه، این تجربه منو به خاطر بسپرین و همیشه از قبل اتاق رزرو کنین). توی دلم از این همه درایت خودم (!!!) که از قبل اتاق رزرو کردم خوشحال می شم و با یه نگاه دلسوزانه به هم پروازان(!) به طرف میز پذیرش می رم.  بدون هیچ حرفی گواهینامه و جهت احتیاط حکم ماموریت رو می یارم بیرون و...

متصدی پذیرش: می تونم کمکتون کنم؟

من: من ... هستم. قبلاً اتاق رزرو کردم. لطف می کنید به من فرم پذیرشو بدین؟

متصدی پذیرش: ببخشید خانوم شما مجرد هستین؟

من: بله.

متصدی پذیرش:{در حالیکه سعی می کنه با نهایت ادب صحبت کنه} ببخشید ولی بدون مجوز اماکن نمی تونیم به شما اتاق بدیم.

من: چرا؟

متصدی پذیرش: ببخشید ولی دستور اماکنه.

من:{در حالیکه حکم ماموریتمو نشون می دم}  اما من حکم ماموریت دارم، از قبل اتاق رزرو کردم، دقیقاً سه روز قبل هم همکاران شرکت ما اینجا اقامت داشتن.

متصدی پذیرش: بله خانوم شما درست می فرمایین. همکارانتون رو هم به خاطر دارم. اما دستور اماکنه. همین دیشب یه خانومی که پزشک هستن و هر ماه اینجا برای ماموریت کاری می یان اینجا،  شب هتل ما بودن. ولی اماکن که اومدن بازرسی به شدت به ما ایراد گرفتن.

من: {دیگه واقعاً عصبانی از زور خستگی و بیشتر از اون ایراد به این مسخرگی شروع به داد زدن می کنم} یعنی از نظر شما منی که از قبل رزرو هم کردم امشب باید بیرون تو خیابون بخوابم. اما این آقایون {اشاره می کنم به منتظران اتاق} می تونن  اینجا اتاق داشته باشن؟ .....

(از سر و صدای من مدیر هتل می یاد بیرون)

مدیر هتل: خانوم مشکلتون چیه؟ می تونم کمکتون کنم؟

من: {با عصبانیت و یکمی دادو بیداد} من مشکلی ندارم آقا مشکل از شما و قوانین من در آوردیتونه.

مدیر هتل: {با احترام خیلی زیاد و درحالیکه سعی می کنه منو آروم کنه} حق با شماست خانوم. اما ما هم مقصر نیستیم. این دستور اماکن بوده. الان هم من از شما خواهش می کنم توی لابی استراحت کنین، من تلفن می زنم و سعی می کنم تلفنی مجوز بگیرم.

(بعد از حدوداً ده دقیقه)

مدیر هتل: من پیگیری کردم و خواهش کردم مشکل شما رو حل کنن. موافقت کردن که با توجه به حکم ماموریت شما برای امشب بهتون اتاق بدیم. بازهم از شما عذر خواهی می کنم خانوم. اما واقعاً ما مقصر نبودیم.

من:... 


پرده دوم: سنندج _ هتل Y _ ساعت 2:30 بعد از ظهر

بعد از بیدار شدن ساعت 4 صبح، 7ساعت توی ماشین نشستن با یک راننده پرچونه و دوست همکارت و یک بازدید خسته کننده قاعدتاً تصور اتاق هتل توی اون هوای سرد و برفی، کمی استراحت و احیاناً ناهار (!) خیلی امیدوار کننده و دلچسبه. منو همکارم که حالا دیگه توی ماموریتا حرفه ای شدیم و می دونیم برای خانومای مجرد حکم ماموریت ارزشی در حد شناسنامه و حتی بیشتر داره مدارک شناسایی و حکم ماموریتمونو رو می کنیم. راننده هم همینطور. اما...

متصدی پذیرش: ببخشید خانوما شما مجرد هستین؟

من: بله.

متصدی پذیرش: {اینجا دیگه نه چندان مودب و کمی طلبکار} ببخشید خانوم بدون نامه اماکن به خانوما اتاق نمی دیم. {و رو به راننده} آقا شما می تونین این فرمو پرکنین.{!!!}

من: {با نشون دادن حکم های ماموریت} آقا ما حکم ماموریت داریم. درضمن من قبلاً تو همین هتل اتاق گرفتم.

متصدی پذیرش: {نگاه مشکوکی به حکم ها می ندازه} این فرما مهر نداره  من نمی تونم قبول کنم.

من: {اینجا دیگه واقعاً عصبانی می شم} اولاً که اصلاً حتی حکم ماموریت هم احتیاجی نیست. ثانیاً این حکم ها هیچ مشکلی نداره. من اینجا اتاق رزرو کردم. قبلاً هم تو این هتل اتاق گرفتم. شما نمی تونین بی دلیل به ما اتاق ندین. مطمئن باشین پیگیری می کنم.

 متصدی طلبکار هتل می ره به طرف مدیر هتل و کسب تکلیف می کنه. مدیر هتل می یاد به طرف ما و...

مدیر هتل: ببخشید ولی حکم ماموریت شما مهر نداره. می شه لطفاًاز طریق فکس تاییدی چیزی براش بگیرین؟ 

هردومون اونقدر خسته ایم که حوصله اینکه بریم یه جای دیگه رو نداریم. بعدم اصلاً معلوم نیست جای دیگه برخوردشون بهتر از اینجایی که از قبل هم اتاق رزرو کردیم (و حتی من قبلاً اقامت داشتم) باشه. برای همین شروع می کنیم به زنگ زدن و تلاش برای پیدا کردن مدیرمون. بعد از نیم ساعت موفق می شیم به مدیرمون دسترسی پیدا کنیم و فکس کذایی ارسال می شه! تصمیم می گیریم برای فرار از تنهایی به جای دوتا اتاق یه اتاق دوتخته بگیریم و اینو به متصدی پذیرش می گیم. اما طوری نگاهمون می کنه که انگار مطمئنه که... . اونقدر خسته ایم که حوصله هیچ دردسر دیگه ای نداریم...

دوستم: {بی حوصله، عصبانی و خسته} نمی خواد آقا. همون دوتا اتاق یه تخته بدین...


*به قول دوست عزیزی زن بودن توی ایران خودش یک شغل تمام وقته و من با تمام وجودم این جمله رو درک می کنم...


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:24 توسط روژ |
مطالب قبلی-Bedtime Story
دوم مهر 1385

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب خواب گفت: «مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است.»

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: «این را برای زنت گرفته ای؟»

«نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.»

«من چطورم؟»

مرد پوزخندی زد: «بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟»

زن لب هایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.

«زن تو»


*جفری وایت مور


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 18:2 توسط روژ |
مطالب قبلی-متولد شدن، رشد جسمی، ازدواج، زایش، بچه داری و مردن؛ اینه همه چیزی که دنیا از منِ زن می خو

چهارم ارديبهشت 1385

 

پرده اول: فرودگاه مهرآباد - باجه تحویل بار و گرفتن کارت پرواز - پرواز تهران ـزاهدان

 

۱/۵ ساعت تا زمان پرواز باقی مونده که به سالن انتظار می رسم. با توجه به زمان زیادی که مونده صف انتظار جلوی باجه خلوته. سه نفر بیشتر جلوی من نیستن و من هم عجله ای ندارم. یکی یکی برای گرفتن کارت پرواز جلو می رن. متصدی هم که بیشتر اوقات بلیط ها رو چک می کنه و کارت پرواز می ده. نفر آخر که کارش تموم می شه یه پسر ۲۴-۲۳ ساله از راه می رسه و بدون توجه به منو حق تقدمو اینجور حرفا بلیطشو می ذاره روی میز. چون عجله ای ندارم، اول صبحه و اعصابم آرومه، حوصله بحثم ندارم چیزی بهش نمی گم. متصدی باجه هنوزم سرش پایینه. چون قبلاْ منو دیده بود یا اینکه بلیطی که الان روی میزش بود به اسم یه خانوم بود همونطوریکه سرش پایین بود گفتسرکار خانوم همراه هم دارین یا نه؟» پسره که یک کمی هم بهش برخورده بود جواب داد: «نه تنها هستن.» متصدی تازه این موقع بود که سرشو بالا آورد و پسره رو دید: «لطفاْ بارتونو بذارین اینجا» و به ریل کنار دستش اشاره کرد.


پرده دوم: داخل هواپیما - ردیف ۶ - صندلی

صبح زود ، دیر خوابیدن شب قبل و پیشگیری از گپ زدن اجباری با دختر صندلی کنار دستی باعث می شه که چشمامو ببندم. ولی رفت و آمد مکرر مسافرا و مهماندارا باعث می شه که از خوابیدن منصرف بشم. از توی کوله پشتیم کتاب» همه می میریم»رو بیرون می یارم شاید کمی سرگرم بشم. کمی می خونم، اما حوصله اونم ندارم. کتابو می بندمو می بینم که دختر کنار دستیم زیر چشمی نگاهم می کنه. تا کتابو می بندم رو می کنه به منو می گه: «می تونم چند لحظه کتابتو ببینم؟» کتابو می بینم و همزمان زیر چشمی زیر نظر می گیرمش که عکس العملشو ببینم. ۲۲-۲۰ ساله به نظر می رسه و انگار از کتاب خوشش نیومده. به هر حال بعد از چند دقیقه ورق زدن کتابو بهم بر می گردونه.

دختر: خونتون زاهدانه؟

من: نه.

دختر: پس برای چی داری می ری اونجا؟

من: برای کار.

دختر: تنهایی؟

من: بله.

دختر: مگه کارت چیه؟

من: کارشناس فنی

دختر: مگه چند سالته؟

من: ۲۵ سال

دختر: {با هیجان {اصلاْ بهت نمی خوره! حداکثر به نظر ۱۸-۱۷ ساله می رسی! هم قد و هیکلت، هم صورتت} اینو درست می گفت، البته نه با این شدت!}

دختر: نامزد داری؟

من: نه

دختر: چند وقت زاهدان می مونی؟

من: یه شب.

دختر: خوش به حالت! من نمی دونم چه جوری این دوماهو تحمل کنم. پدرم تو زاهدان منتقل شده و حالا خانوادم اونجان. اما خودم شمال زندگی می کنم. دلم براشون تنگ شده بود اومدم ببینمشون. اما همین که اومدم تو فرودگاه پشیمون شدم.

من: {با لبخند} زاهدان خیلی هم شهر بدی نیست.

دختر: آخه می دونی چیه وقتی داشتم می یومدم نامزدم تو فرودگاه کلی گریه کرد. خیلی منو دوست داره. نمی دونم چه جوری تحمل کنیم.

من: زود می گذره.

دختر: {علاقه حیرت انگیزی به حرف زدن راجع به خصوصی ترین قسمت های زندگیش داره. شایدم یه جورایی می خواد خودشو اثبات کنه}  خیلی درسو دوس داشتم. دلم می خواست تا اونجایی که می تونم ادامه بدم. توی امتحانا بود. امتحان عربی (۲) داشتم که مادرش برای سومین بار اومد خواستگاری. بازم گفتیم نه بهشون. مامانش گفت آخه پسر من داره از غصه دق می کنه. حداقل بذارین بعد از اینکه درسش تموم شد بیایم خواستگاری. مادرم گفت هر جور صلاح می دونین. هنوز امتحانام تموم نشده بود که مامانش دوباره اومد. گفت آخه اینجوری که نمی شه که ما صبر کنیم تا بعد از درس خوندن مریم جون. پسر من داره دق می کنه. خواب و خوراک نداره. مامانم گفت ما که از اول گفتیم نه. خلاصه اینقدر التماس کردن که آخر قبول کردیم. اینجوری شد که دیگه درسمو ول کردم.

من: {چیزی نمی تونم بگم. نصیحتم بلد نیستم. باشمم به درد این یکی نمی خوره} خوشبخت باشین.

دختر (که حالا دیگه فهمیدم اسمش مریمه): از شوهر کردن خیلی می ترسیدم. دختر عموم از وقتی نامزد گرفت بیچاره شد. هی بهش می گه دامن بپوش، موهاتو بکن تو، بلند نخند، بیرون نرو...آخه می دونی قبلاْ فیلمبردار بود. تو خونشون راحت بود. منم که دیدم اینجوریه چشمم ترسید. به مامانم گفتم چرا این آزادی ای که تو خونه دارم از دست بدم؟

من: همه آدما که مثل هم نیستن. شاید نامزد دختر عموتم به مرور زمان درست شد.

مریم: الان که دیگه شوهرشه. دیگه بعد از دوتا بچه هم که تغییری نمی کنه. قبلاْ همه می گفتن بچه دار که بشه خوب می شه. ولی بدتر شد.

من:  خوب چرا ازدواج کرد باهاش؟

مریم: آخه تو روستای ما دختر اگه به ۱۸-۱۷ سالگی برسه دیگه ترشیده حساب می شه. اونم ۱۷ سالش بود. با اینکه خیلی دختر خوبی بود دیگه خواستگار در خونشونو نمی زد. این که اومد خواستگاریش گفت اگه بمونم خواهرامم بدبخت می شن. واسه همین قبول کرد. من خودمم راستش یک کمی ترسیدم که قبول کردم.

مریم: {انگار که چیزی یادش اومده باشه} ولی نامزد من خدا رو شکر خیلی منو دوست داره. الان که تو فرودگاه بودیم می گفت کی بشه من بشینم تو این هواپیما بیام دنبالت{دو ماه بعد قرار بود بیاد دنبالش} من گفتم آخه هنوز یه ساعتم نشده که!

مریم: {انگار که لازم ببینه دوباره نامزدشو اثبات کنه} خیلی منو دوست داره.من الان خونشون زندگی می کنم. زنگ زده بود به مامانم می گفت تو رو خدا تو این دو ماه مواظبش هستین؟ {با یه علاقه و احساس شدیدی اینو می گفت} مامانم خندیده بود بهش گفته بود یعنی تو این ۱۵ سال ما مواظبش نبودیم، حالا تو تو این چند ماه مواظبش بودی؟

{دهنم باز مونده بود از تعجب، تصور اینکه فقط، فقط فقط ۱۵ سالشه و درسو همه چیشو