یه روز به من ایمیل زد. از من چندتا سوال پرسید. آخه من عضو یه گروه تو یاهو هستم که همه اطلاعاتشون رو درباره اپلای کردن و اینجور چیزا به اشتراک می ذارن. ما هم اینجوری آشنا شدیم. یعنی اول اون یه ایمیل درباره (یادم نیست درباره چی!) به گروه فرستاد، بعد من یه جواب به اون ایمیل دادم و دفعه بعد دیگه برای خودم ایمیل فرستاد. چندبار ایمیلی مکاتبه کردیم. متوجه شدم شهرستان زندگی می کنه (شهرش مهم نیست)، سوابق تحصیلی خوبی داره، تو یه شرکت مرتبط کار می کنه (تو جنوب) و چیزایی مثل این. یه دانشگاه کاملاْ متناسب با سوابق تحصیلی و کاریش بود که قبلاْ خودم اپلای کرده بودم و به دلیل بی ربطی (!) به رشته تحصیلی و شغلم رد شده بودم. این دانشگاه رو به اش معرفی کردم و اون هم شروع کرد به باز کردن فایل و چیزای دیگه. اما خیلی تازه کار و ناوارد بود. من کمی به اش کمک کردم، چندتا نمونه توصیه نامه و رزومه و از این جور چیزا براش فرستادم. کمک کردم اینارو متناسب با سوابق خودش بویسه و.. . یکی دو بار هم تلفنی چیزایی که به ذهنم رسیده بود رو براش توضیح دادم. یه جورایی دوست داشتم موفق بشه. یه حسی مثل اینکه اگر خودم اونجا بودم هم شاید شرایط و اطلاعات الان رو نداشتم (اطلاعات خاصی ندارم ها! ولی من فهمیدم همین که تو فضایی باشی که همه دارن یه چیزی رو دنبال می کنن و از هرکدوم یک کلمه یاد بگیری خیلی جلویی) و این خیلی ناعادلانه بود که به خاطر این چیزا نتونم به موقعیتی که حق امه برسم.
خلاصه کل ارتباط ما همش همین بود! چندتا ایمیل (همش هم درباره اپلای، دانشگاه های مختلف و...) و یکی دوبار صحبت تلفنی، باز هم درباره همین چیزها.
حالا اینارو داشته باشین و حدس بزنید بعدش چی شد؟!
بی ربط: پست قبلی رو پاک کردم، چون گویا یه چیزایی خیلی درونی تر از این حرف هاست که اینجا نوشته بشه، دوست ندارم حس هام با اثرات تعطیلات طولانی (که حداقل این حس از این اتهام مبرا بود، چون چند روزیه تعطیلات من از ۱۰ شب تا ۶ صبحه فقط!) اشتباه گرفته بشه. به هر حال آدم ها رو دوست دارم! پست قبلی هم شاید یه امتحان کوچولو برای خودم بود که اون همه مطلب ثبت موقت رو اینجا بذارم یا نه! خوب نذارم بهتره فکر کنم!
موضوع :
